وقتی که لبی میشکند و از فضای خالی ِ شکستن ِ لب، کلمه ها اسبهایی سفید میشوند که قوس ِ آن ها با شکل خاک به یاد می آوری، من یکی از بوسههای فراموش شدهی توام که در دشت به سینهی یخبستهی انسان، خونام را شلیک کردهام. خون ِ من، که از آخرین رجعت ِ خورشید به درون ِ تنهای انسانی در رگِ انسانیشان شبی لرزا داشت میدرخشد تا زمانی که اسب به زمین بربخورد و شکل ِ زمین را عوض کند. پس حالا که با حافظههای انباشتهی دست ِ مثلهی تو و شکلهای گمشدهی کبوتری که روزی پنج مرتبه به پشت پنجرهی تو میآمد و می خاستم که من او باشم، تو در منظرهایی خودت را حل می کنی: مثل ِ آفتاب که خون ِ خودش را در دریا حل می کند و مثل برف که روی قوس ِکمر ِ اسب مینشیند تا سفید طیف ِ سرخ تری از بوسههای لبهای شکسته را به خود بگیرد. پس به من بگو با دستهای فراموششدهی مثلهات از عشق و زخم، چرا برف طبیعت ِ نمکین ِ خود از بغض ِ ابری که به درون زمین خودش را حل می کند و از قوساش می باراند من را .تو که روزی مرا در باد ها در آغوش گرفتی و به میان خرزهرههای سپید بردی و رها کردی در آنجا تا مستی ِ رنگ منتظم ترین حافظهی خورشیدهایی دیوانه باشد که خودشان را در درونِ رگهای انسانی یک اسب عبور میدهند. به من بگو راز ِ دیدن ِ چیزها را وقتی که، خون فاصلهاست ، اسب و خورشید فاصلهاند و انسان تنهاست، رسوب ِ آهن را در رگی که از ساعد میبرد بگو که جَلی تر ببرد وقتی که از قوس ِ خودش چیزی را می کاهد و من را در فاصلهی بین رگهای ابر و عنبیه محو میگدازد .به صراحت ِ بیصورتیام از آخرین لمس ِ ماهک ِ ناخن بر گونه بگو بی که خراش بردارد تا برای آرامش لبهای بیبوسه و تنهایی که در قوس ِ کمر ِدیگری ابری برای باریدن میشوند دعا بخ
برچسب:
نویسنده: نرگس جعفری
تاريخ: پنجشنبه
10 خرداد
1403 ساعت: 23:00